تبليغاتX
کاش می دانستنی انتها کجاست رویا...

کاش می دانستنی انتها کجاست رویا...

سال نو و کهنگی غم های من

1390 بار اشک ریختم ، 1390 بار شکستم...

از ابتدای تاریخ ، سرنوشتم را با غم نوشته اند....

سال نو و کهنگی این درد دیرین ...

و چه سخت بودم در پس کوچه های تبعید...!

سیب را از سفره ی هفت سین حذف کنید

حوصله ی وسوسه شدن را ندارم!!....

سال نو و کهنگی لبخندهای تلخم....

ساعت را متوقف کنید

احساسم درد می کند.....!

برای هزار و سیصد و یکمین بار با سکوتم می گریم....

"حول حالنا و حالی که دیگر دگرگون نمی شود...!"




و این هم مربوط میشه به بهار 1390:


باز هم بهار...

باز هم سال نو...

دوباره سفره ی هفت سین

و من که خیره به ساعتم

و جای خالی خواستن کسی که سنگینی می کند بر قلب ماهیان سرخ!

"حول حالنا"و حالی که دیگر دگرگون نمی شود

آغاز سال 1390 و من بدون تو و تو بدون من

بهاری که نقاب زمستان دارد ،

 جای خالی کسی که سنگینی می کند بر ضربه های سخت ساعت...!

من و سفره ی هفت سینی که بوی غم دارد....



رویـــــا.بیـــــــات


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 21:58 توسط رویـــــــا| |

بندهای کفشش را بست

کوله پشتی اش کنار جا کفشی بود

هنگام برداشتن کوله پشتی نگاهش به کفش های مادر افتاد

با بغضی عمیق اشک را در خودش حل کرد

در را آرام بست

رفت........

هوا بارانی بود

چترش را در نیاورد

ترجیح میداد شسته شود غم هایش با بارش این باران

برعکس همیشه این بار اصلا عقب را نگاه نکرد

می دانست نگاهی در انتظارش نیست

رفت.......

موسیقی مورد علاقه اش را گوش می کرد

احساس سبکی داشت

نگاهی به ساعتش انداخت

از نه شب گذشته بود

بی اختیار به گریه افتاد

دلش تنگ بود

برای همه ی روزهای سپری شده ی عمرش

دلش تنگ بود

برای خودش 

روی نیمکت چوبی نشست

از کوله بارش دفتری در آورد

برگه برگه های آن زندگی اش را می سرود......

باران بند آمده بود

فندکش را در آورد

ولی اینبار نه برای کشیدن سیگار !

بلکه برای آتش زدن به هر آنچه نامش خاطره است

مرد ، بی پروا گریه می کرد

آسمان پر بود از حس خالی شدن ،

شروع کرد به باریدن

شعله ی غم هایش را خاموش کرد

صفحه ی آخر اما دست نخورده باقی مانده بود 

نگاهی به آن انداخت

دستانش را با حسرت روی آن کشید

برگه را تا کرد و در جیبش گذاشت

پشت سرش را نگاه کرد

راه افتاد..........

وقتی به خانه رسید ، در را آرام باز کرد

کفشش را کنار کفش های مادرش گذاشت

کوله بار خیسش را به اتاق برد

برگه را بر دیوار کوبید 

در حالی که لبخند می زد نوشته ی آخر را می سرود......

"زندگی من ارزش ادامه دادن را دارد........."




رویــــــــــــا.بیـــــــــــــات



نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 18:38 توسط رویـــــــا| |

سکوت مبهم کلاغ های بی آشیانه

مرگ سیاهی و سیاهی مرگ

من و شبی ظلمانی و فانوسی که خاموش است....

کوچه به کوچه در جستجوی آنچه به جا مانده از من....

در خیابان های شهری غریب با نگاهی که غرق ابهام است.........

هر شب گرفتار کابوسی مغمومم ،

نوری....

شاید نوری از دور دست ها بیاید

اگر در تپه های دلتنگی ، ماه به خواب نرفته باشد!!!.....



رویــــــا.بیــــــــات


نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 20:54 توسط رویـــــــا| |


چه سخت است

وقتی نیمی از وجودت را در گوشه ای جا بگذاری و بدانی

به رفتن محکومی....

چه تلخ است

وقتی نتوانی بایستی و فریاد کنی احساست را

باید مثل همیشه بی صدا بشکنی و با اشک ترکش کنی....

چه دردناک است

نبودن کسی که بودنش بهانه ایست برای نفس کشیدنت...

چه زجرآور است

خداحافظی از کسی که بند بند وجودت حس اونو داره...!

چه بی رحمانه است 

نتوانی برای آخرین بار به چشمانش خیره شوی و با سکوتت

دوست داشتن را فریاد بزنی...

چه غمگینانه است

خداحافظی از تو....


رویــــــــا.بیـــــــــات




نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:23 توسط رویـــــــا| |

در پیچ و تاب رقصیدن برگی در آسمان ،

تو را میدیدم که به خود میپیچی از شدت درد...

طاقت نداشتی ،

فاصله سخت است....

من اما در انتظار قاصدکی آرامم!!

می خواهم با او بروم ،

شاید یادی در سرزمینی فراتر از آسمان به انتظارم باشد...

بیا قاصدک

می خواهم بروم

به آنجا که ابرهای آسمانش ،

هیچ گاه بارانی نیستند!!!.....



رویـــــــــــا.بیــــــــــــــــات


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 13:29 توسط رویـــــــا| |

سکوت مرموزانه ی نگاه من...

یا قلب یخ زده ی بی قرار تو...

آنقدر یخ زدی که لیز خوردم روی احساساتت!!

کمی گرم باش در این روزهایی که حتی آسمان هم عرق می کند...!


رویــــــــــــــــا.بیــــــــــــــــــــــات


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 2:0 توسط رویـــــــا| |

کسی پشت سرم آب نمی ریزد.....

بغض می کنم...

مانند همیشه برمی گردم و نگاهی به وسعت تنهایی ام می اندازم...

شاید یــــــادی یــــــا نگــــــاهی ،،

شاید کسی به انتظارم نشسته باشد....

مانند همیشه منتظر می مانم تا صدایم کنند...

"رویــــــــــــــــــــــــــا....نــــــــــــــــــــــرو..."

خیی وقت است که برای خندیدن همراه دیگر انسان ها

اول باید به رویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا بروم!...

خیلی وقت است که آسمان قلبم آبی نیست.....

خیلی وقت است که ابرها روبه روی خوشبختی من دیوار چـــــــین می سازند....

خیلی وقت است که.......






رویـــــــــــــــــــــا.بیــــــــــــــــــــات



نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 0:47 توسط رویـــــــا| |


شبیه حس سحر شده ام به هنگام رفتن شب...

نمی داند طلوع خورشید را ندا دهد یا وداع ماه را خداحافظ بگوید...

بین دو راهی مانده این حس عجیب!!

شبیه پرنده شده ام به هنگام پرواز....

نمی داند به کدام سو باید برود تا آسمان را به انتها برساند....

شک دارد انتهایی وجود داشته باشد این رویا!!

شبیه دریا شده ام به هنگام خروش....

نمی داند چه چیزی او را این چنین سرکش و سرگردان کرده...

می ترسد از این دیوانگی!!

شبیه قایقی کاغذی شده ام این روزها...

وجودش در ویرانی غرق می شود...

احساسی ندارد جز به مردگی!!

گویا خود رویا شده ام این روزها...

با مرگ تدریجی دست و پنجه نرم می کند این احساس....

آه!!روحــــــــــــــــــم عذاب می کشد...

آه!!روحـــــــــــــــــــم ویران می شود.....



رویـــــــــا.بیـــــــــات


نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 20:45 توسط رویـــــــا| |

این روزها هوا ابری می شود و باران نمی بارد...

گویا آسمان هم مانند من،فقط درون رویاهایش پرواز می کند...

نمی یابمش آن را که گلبرگی است برای شاخه ی امید زندگیَم!

گویــــا زیر درخت های بید پنهان شده...

 ؛ ترسان و لرزان....

اما من....

رویایی به بزرگی شاهین های آسمان خوشبختی ام

پرواز می کنم تا اوج رسیدن ها...

پرواز می کنم تا اوج دل تنگی های آسمان...

روزی با هم می باریم...

من و .... آسمان !



رویــــــــــــــا.بیــــــــــات



نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 21:26 توسط رویـــــــا| |

هیچ جا مثل این وبلاگ نمی تونه قشنگ باشه برام....

عهد کردیم امروز رو ثبت کنیــــــــم...

اومدم که ثبت کنم این خاطره رو....

دوستشون دارم....

دوستامو میگم....عاشقشونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.....

آرزو می کنم براشون خوشبختی رو....

سعادت رو....کامروایی رو...خنده بر لب بودن رو...عاشق بودن رو....

امیدوارم لیاقت همه ی محبت هاشونو داشته باشم

امروز رو ثبت کردم....

حتی اگه عهد هم نمی کردیم ، بازم ثبت می کردم....

چون امروز و دوست داشتم.....





نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 23:7 توسط رویـــــــا| |

Design By : Night Melody